احمد بورقانی درگذشت
ساعت ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ بهمن ،۱۳۸٦  

 

احمد بورقاني، انسان بزرگوار و والامنشي که آگاهي، دينداري، تعهد و مردم‌دوستي را با متانت و تواضع مثال‌زدني به هم آميخته بود از ميان ما رفت و جانهامان را با وداع خود تبدار کرد؛ انسان وارسته‌اي که با انديشه بلند و ايمان استوار و تجربه گران‌سنگ در عرصه فرهنگ و سياست، سرمايه قيمتي ملک و ملت بود.

بورقاني عزيز که خاندان شريفش به زيور درخشان شهادت آراسته بود هيچگاه چون سودازدگان رياکار اين نسبت را ابزار سوداگري و فخرفروشي نکرد و خود شاهدي بود الگو براي جامعه و همواره رضايت حضرت حق را بر هر منصب و مکنتي ترجيح داد.

                                                                                 سيدمحمد خاتمي 




 
ساعت ۳:٢٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ بهمن ،۱۳۸٦  

دانه‌اي برف رها گشته ز بند

پركشان مي‌غلتيد

بوته‌اي ديد جدا از دگران

در شب سرد زمستاني دشت

درتلاقي نگاهي،

دلشان با هم شد

بوته و برف هم آغوش شدند

دست در گردن هم

با دلي گرم زعشق

عاشقانه خفتند

دانه برف همه هستي خود

پاي معشوقه فكند

ÈÇÑÔ ÈÑÝ ÏÑ ÊåÑÇä


کویر
ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٥ دی ،۱۳۸٦  

                کویر    

                                      خسته ام از این کویر
                                                                              زنده یاد قیصر امین پور

خسته ام از این کویر، این کویر کور و پیر
این هبوط بی دلیل این سقوط ناگذیر
آسمان بی هدف، بادهای بی طرف
ابرهای سربه راه، بیدهای سربه زیر
ای نظاره شگفت ای نگاه ناگهان
ای هماره در نظر ای هنوز بی نظیر
آیه آیه ات صریح سوره سوره ات فصیح
مثل خطی از هبوط مثل سطری از کویر
مثل شعر ناگهان مثل گریه بی امان
مثل لحظه های وحی، اجتناب ناپذیر
ای مسافر غریب، در دیار خویشتن
با تو آشنا شدم با تو در همین مسیر
از کویر سوت و کور تا مرا صدا زدی
دیدمت ولی چه دور دیدمت ولی چه دیر
این تویی در آن طرف پشت میله ها رها
این منم در این طرف پشت میله ها اسیر
دست خسته مرا مثل کودکی بگیر
با خودت مرا ببر، خسته ام از این کویر

منبع :دفتر آیینه های ناگهان


 
ساعت ٤:٤٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ آبان ،۱۳۸٦  
عمادالدين باقی را آزاد کنيد
ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ آبان ،۱۳۸٦  

            [pic01.jpg] 

....خوبي چه بدي داشت؟

  نويسنده : سوسن شريعتي
 (از همين نويسنده)


شهروند امروز:....اتفاقا خوبي‌اش در همين بود كه انجمن بود و نه حزب، دفاع بود و نه حمله، حقوق بود و در نتيجه قانون، زندانيان و نه الزاما و صرفا از نوع سياسي‌اش. روز اول با اين شروع شد كه:
ـ «كوچك زيباست».
يادم مي‌آيد كه شنيدن اين جمله مشكل استتيك برايم ايجاد كرد و اينكه زمان و زمانه چه بر سر ذوق و سليقه ما هم‌نسلي‌ها مي‌آورد، همان نسلي كه فتح قله‌هاي بلند را زيبا مي‌دانست. گفتم:
ـ كوچك ممكن است مفيد باشد اما زيبا نيست!
بعد كه آرام‌آرام معلومم شد كه با همين زيبايي‌هاي كوچك مي‌شود سراغ تنهايي‌هاي زنداني‌ها، سرگشتگي‌هاي خانواده‌هايشان و... رفت و به همين نام قيام كرد و قعود – با مسوولين و شهروندان ـ نشست و گفتگو كرد تا شايد مثلا گشايشي در كار فروبسته يك زنداني صورت گيرد، نظرم عوض شد. استتيك كه براي زنداني نان و آب نمي‌شود. در پانزده سالگي پدرم موضوع انشايي به ما داد: «به فقير كمك كنيم يا با فقر مبارزه كنيم؟» خب جوابش روشن بود. از وجنات طراح موضوع انشاء چنين پيدا بود كه جواب قاعدتا بايد دومي باشد. حدس مي‌زدم كه براي به دست آوردن دل او بايد در باب دومين گزينه بنويسم. با اين ترديد در دل، كه خب در اين فاصله مبارزه با فقر، تكليف فقرا چه خواهد شد. چند روز بعد موضوع انشاء اين بار اين بود: «كار حسنه، كار صالحه». قبل از نوشتن در اين باب جر و بحث مادر و پدرم در باب اين دو موضوع را شنيده بودم. مادرم مدافع اولي و پدرم مدافع دومي بود. كار حسنه، خدمت‌رساني در هم‌‌اكنون و هم اينجا بود، اثراتش را مي‌ديدي و از ديدن گشايشي هم خودت سر حال مي‌آمدي و هم آن ديگري. كار صالحه، ذهني انتزاعي‌تر مي‌خواست و لذتي هم اگر بود بردنش بي‌ترديد نه به عمر مصلح كفاف مي‌داد و نه به عمر موضوع اصلاح. شكم آن گرسنه را مادرم سير مي‌كرد و سقف بالاي بي‌خانمان را او فراهم مي‌آورد و كودك يتيم را او به مدرسه مي‌فرستاد. درست است كه حق با مصلح(پدرم) بود اما اگر خّير (مادرم) نبود آن كودكي كه الان براي خودش تحصيلاتي كرده و...چه مي‌كرد؟ بعد كه شنيدم كوچك زيباست، ديدم همه طرفدار مادرم شده‌اند:
ـ كوچك، زيبا هم كه نباشد، ممكن است و مفيد.
آخرين جلسه انجمن با همين موضوع ختم شد. مفيد بودن يعني چه و چگونه ميسر است و حدود و ثغورش چيست؟ آيا نفس مفيد بودن مي‌تواند ملاك باشد آيا اتيك خاصي را نبايد رعايت كرد. حركت قانوني يعني حركت در چهارچوب قانون و يا فشار آوردن به قانون؟ اينجا ديگر بحث بر سر استتيك نبود. همه به نام اتيك (امر اخلاقي) گريبان هم را مي‌گرفتند. آيا به صرف ممكن بودن و به هر قيمتي مي‌شود مفيد بود؟ حركت در چارچوب امر ممكن، چه بلايي سر ناممكن‌هايي خواهد آورد كه در دستور كار اين انجمن بود؟ در تابستان امسال، اعتراض باقي بر سر اعدام‌هاي اراذل و اوباش كه بلند شد و به خصوص اعتراض به همه احزاب و دستجاتي كه در اين باب سكوت كرده بودند، مشكل استتيك بنده هم حل شد:
ـ كوچك ممكن است و مفيد اما زيبايي‌هاي بزرگ را هم نبايد فراموش كرد.
...تا اينكه پاييز آمد و عمادالدين باقي، رئيس همين انجمني كه حزب نبود و حمله نبود و سياسي نبود و غير قانوني نبود، رفت زير سقف و خودش شد زنداني و حالا بنده نوعي يكي از اعضاي مساله‌دار همان انجمن به خودم مي‌گويم:
ـ كوچك از همان اول زيبا كه نبود هيچ، حال معلوم شد ممكن هم نيست.
ـ پس چي؟ باز برويم سراغ بزرگ؟
ـ نه بابا، بزرگ چيست؟ برو سراغ زيبايي ـ عشق ـ صفا .
ـ پس زندانيان چي؟
ـ خود كرده را تدبير نيست.
ـ پس حقوق چي؟
ـ مي‌خواستند كار غيرقانوني نكنند.
ـ پس دفاع چي؟
مي‌خواستند حمله نكنند.
ـ پس انجمن چي؟
ـ مي‌خواستند فضولي نكنند.
ـ آخر، خوبي چه بدي داشت؟
ـ آقا جان! بدي‌اش در همين خوبي‌اش بود. هنوز نفهميده‌اي؟


درگذشت شاعر گرانقدر قیصر امین پور
ساعت ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ آبان ،۱۳۸٦  

                

حرف‌هاي ما هنوز ناتمام
تا نگاه مي‌كني
وقت رفتن است
باز هم همان حكايت هميشگي
پيش از اين كه با خبر شوي
لحظه عزيمت تو ناگزير مي‌شود
آي
اي دريغ و حسرت هميشگي
ناگهان
چقدر زود دير مي‌شود

درگذشت شاعر گرانقدر ودلسوز قیصر امین پور را به همه ی دوستداران ادب و هنر این مرز بوم تسلییت عرض مینمایم.


دكتر مصدق
ساعت ۳:۳٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢ آبان ،۱۳۸٦  

               

"......دكتر مصدق مجموعه ايست ، نام او، راه و روش اواز مبارزه بيش از نيم قرن ملت ايران. دكتر مصدق در پي نهضت هاي پيش از خود وادامه ي نهضت هاي پس ازوفاتش حلقه اي و واسطه اي بود براي ادامه نهضت مردم ايران عليه ظلم و استبداد و استعمار و استثمار. اين نام و اين فرارهميشه مورد توجه مردم ايران ودنياي آزاد و آزاديخواه بوده است وخواهد بود... مرحوم دكتر مصدق در مقابل ملت مثل خاك ، خضوع ميكرد ، ولي همين پيرمرد كه در مقابل مردم درمجلس، خانه اش خاضع بود، در مقابل اين استعمارقوي انگلستان كه سيطره اش تمام دنيا را گرفته بود مثل شير مي غريد..."

(سخنراني حضرت ایت الله طالقانی بر مزار مصدق_ چهاردهم اسفند۱۳۵۸)


"گفتار۳۲- نهج البلاغه"
ساعت ۳:٢٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢ آبان ،۱۳۸٦  

                   

 "گفتار۳۲- نهج البلاغه"
مردم!
ما در جامعه ای آكنده ازستم وناسپاسي به سرمي بريم . نيكوكاردرآن بدكاربه شمارآيد وستمكارهردم برسركشي اش مي افزايد.ازآنچه آموخته ايم بهره نمي گيريم وآنچه را نمي دانيم نمي پرسيم وازفاجعه اي كه درپيش است نمي ترسيم !

اكنون مردم چهار گروه اند:
•گروه اول ، سياست بازاني كه اگر درزمين فساد نمي كنند تنها به سبب ناتواني و زبوني ، كندي شمشير و كمبود امکان ها ومنابع مالي است.

•گروه دوم ، قدرتمداران شروري كه شمشيرازنيام بركشيده ، سواران وپيادگانشان را فراخوانده وخود راآماده فتنه گري ساخته تا براي اندك متاع دنيا وفرماندهي سواري چند و( وعظ و خطابه بر)منبري كه برآن بنشينند ، خود را به دنيا فروخته و دين را به تباهي كشانده اند! چه سوداگري زشتی ست كه انسان ، دنيا را بهاي خود بداند واين سراي ناپايداررا جايگزين پاداش جاويد پروردگارش كند!

•گروه سوم ، مقدس مآبان تزويرگري كه به جاي كاروتلاش سازنده براي خدا واجرآخرت ، با رياكاري و تظاهر درجستجوي دنيا هستند.اينان گامهاي كوتاه برمي دارند ، دامن جامه كوتاه مي كنند ، خود را به زيورصلاح وامانت مي آرايند و پرده پوشي خداوند راابزارگناه مي سازند.

•گروه چهارم ، افراد حقيري كه به دليل نداشتن موقعيت وامكان از پست ومقام جامانده ولي درماندگي خود را به عنوان قناعت وزهد و تقوي مي نمايند ، در حالي كه اززهد و پرهيزبهره اي نبرده اند.

در اين ميان ، مردماني ديگرند كه ياد قيامت ديده شان را فرو بسته و بیم رستاخيز اشكشان را روان كرده است.اينان (به خاطرسخن حقي كه مي گويند) يا درتبعيد اند و تنها ، يا مورد سركوب وهراسان ، يا لب ازسخن فروبسته اند ! واز روي اخلاص خدا را ياد مي كنند و گريان ودردمندند. در گمنامي زیسته اند تا ازآسيب حكومتگران ستمكاردرامان مانند وازخواري ومذلت گويي در درياي نمك غوطه ورند! خاموش اند و خون دل مي خورند ،از پند (نقد مشفقانه ) بي حاصل خسته شده اند ،از چيرگي جاهلان به ستوه آمده اند و چندان قرباني داده اند كه انگشت شمارند!
اينك بكوشيد كه دنيا درنظرتان ازپركاه وخشكيده گياه بي مقدارترباشد! پيش ازآنكه خود مايه عبرت آيندگان گرديدازپيشينيان خودپندگيريد. دلبستگي به دنياي پست را ترك گوئيد ، زيرا دنيا كساني را ازخود رانده كه بيش ازشما به آن دلباخته بودند!!!!


در محضر حضرت مولانا
ساعت ٥:٥٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ مهر ،۱۳۸٦  

ز بعد وقت نومیدی امیدیستنبینی نور چون دانی تو کوریقرین صد هزاران نقش و معنیکه جنباننده این نقش و معنی​ستمشو نومید از دشنام دلدارکه یبقی الحب ما بقی العتابرها کن گفت به از گفت یابیبه زیر کوری اندر سینه دیدیستسیه نادیده کی داند سپیدیستنهان تصریف سلطان وحیدیستچو بادی رقص​های شاخ بیدیستکه بعد رنج روزه روز عیدیستکه هر نقصی کشاننده مزیدیستیقین هر حادثی را خود ندیدیست


(علی)
ساعت ٥:٢۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ مهر ،۱۳۸٦  

                                            

« او (علی) حاكمی بود كه بر پهنه های بزرگی در آفريقا حكم می راند اما زندان سياسی نداشت، حتی يك زندانی سياسی و قتل سياسی . و طلحه و زبير قدرتمندترين شخصیت های با نفوذ و خطرناكی كه در رژيم او توطئه كرده بودند، هنگامی كه آمدند و بر خروج از قلمرو حكومتش اجازه خواستند، و می دانست كه به يك توطئه خطرناك می روند , اما اجازه داد ، زيرا نمی خواست اين سنت را برای قداره بندان و قلدران به جای گذارد كه به خاطر سياست، آزادی انسان را پامال كند. »         علی شريعتی، م. آ.  ٢/ ١۴۴-١۴۵

http://ehsanshariati.com/articles/Word.htm